مکالمه عربی

این وبلاگ را بنا به درخواست دبیر عربی مان خانم ملکی به عنوان تکلیف نوروزی درسال 86-87 ایجاد کرده ایم.

الرس العاشر
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧ 

الخَریفُ و الشتاءُ

پاییز و زمستان

حامد: السّلامُ علیک یا نادر!

حامد: درود بر تو ای نادر

نادر: علیکم السّلام ، أهلاً بک یا حامد!

نادر: و درود برشما . خوش آمدی ای حامد

حامد: هل أنت موافقٌ لأن نواصلَ حدیثَنا فی الفُصولِ الأربعةِ؟

حامد:آیا تو موافقی که صحبتمان را در چهار فصل ادامه دهیم؟

نادر: بالتأکید.

نادر: حتماً

حامد:ماذا تعرفُ عن فصلِ الخریفِ؟

حامد: درباره فصل پاییز چه می دانی؟

نادر: الخریف هو فصلٌ جَمیلٌ معتدلٌ فی حرارتِه ، یحلو فیه العملُ بعد راحةِ الصّیف.

نادر: پاییزفصل زیبایی در گرمایش معتدل است. در آن کار پس از استراحت تابستان جایگزین می گردد.

حامد: أین یقعُ فصلُ الخریفِ بالنسبةِ لسائرِ الفُصول؟

حامد: فصل پاییز به نسبت سایر فصل ها کجا قرار می گیرد؟

نادر:یقعُ فصلُ الخریفِ بین الصیفِ و الشتاء.

نادر: فصل پاییز میان تابستان و زمستان قرار می گیرد

حامد:کیف حالُ الجوِّ فی فصل الخریف؟

حامد: حالت هوا در فصل پاییز چگونه است؟

نادر:الطقسُ فی أیّامِ فصلِ الخریفِ معتدلٌ ، تهبّ فی بعض الأحیان ریاحٌ قویّةٌ تُسقطُ أوراقَ الشجرِ، و تنثُرها علی الأرض. و یهطلُ مطرُ یسقی الأرض العطشَی، و تظهرُ الشّمس من حینٍ لآخرَ من وراء الغیوم، فتلطُّف الأجواء.

نادر: آب و هوا در فصل پاییز معتدل است دربرخی اوقات بادهای تندی می وزد که برگ های درختان را می اندازد و آنها را روی زمین پراکنده می سازدو بارانی سیل آسا می بارد که زمین تشنه را آبیاری می کند و خورشید ازمیان ابرها ظاهر می شود و هوا لطیف می گردد.

حامد:ما هو فصلُ الشتاء؟

حامد: فصل زمستان چیست؟

نادر: فصل الشّتاء هو فصل الخیر و البرکة.

نادر: فصل زمستان فصل خیر و برکت است .

حامد: ماذا یحدث فی فصل الشّتاء؟

حامد:در فصل زمستان چه اتفاقی می افتد؟

نادر: فی فصل الشّتاء یلمعُ البرقُ و یقصِفُ الرّعدُ و تهبُّ العواصفُ قویّةً هو جاء تلوی أغصانَ الأشجارِ التی عرّها فصلُ الخریف.

برق ساطع می شود و رعد غرش می کند و بادهای تند می وزد برگ های درختان می ریزند.

حامد:هل یقصرُ اللّیلُ و یطول النّهارُ فی فصلِ الشّتاء؟

حامد: آیا در زمستان شب کوتاه و روز طولانی می شود؟

نادر:لا،بل یقصر النّهار و یطول اللّیلُ و یشتدّ البردُ فیر تدی النّاسُ الملابسَ الصّوفیة السّمکیة.

نادر: نه ، بلکه روز کوتاه و شب طولانی می گردد. سرما شدت می گیرد و مردم لباس های پشمی می پوش

حامد:إلی أین تلجأ غالبیة النّاس فی فصلِِ الشّتاء؟

حامد: اکثر مردم در فصل زمستان به کجا پناه می برند؟

نادر:یفضّلُ النّاسُ فی فصلِ الشّتاء أن یلجأوا إلی بیوتِهم حیثُ یتمتعون بقضاء أجملِ الأوقاتِ مع أفرادِ الأسرة بالقرب من المِدفَأة.

نادر: مردم در فصل زمستان ترجیح می دهند که به خانه هایشان پناه ببرند از انجائیکه زیباترین اوقات را با افراد خانواده در کنار بخاری بهره می جویند.

حامد:أشرکَ علی هذه الإیضاحات القیّمة.

حامد:از تو به خاطر این توضیحات ارزشمند تشکر می کنم .

نادر:أتمَنَّی لکَ کلَّ خَیرٍ.

نادر : برای تو خیر و خوبی آرزو میکنم.

حامد: إلی اللِّقاء.

حامد: به امید دیدار

نادر: إلی اللّقاء قریباً

نادر: به امید دیدار هر چه زودتر


کلمات کلیدی:
 
الدرس التاسع
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧ 

ایّام الاسبوع و فصول السّنه

روز های هفته و فصل های سال

حامد: السّلام علیکم

حامد: درود بر شما

نادر: علیکم السّلام و رحمة الله و برکاته.

نادر: درود و رحمت خدا بر شما

حامد: هل أنت مستعدّ لأن نتحدث فی ایّام الاسبوع و فصول السّنه.

حامد: ایا تو آماده هستی برای اینکه درباره روزهای هفته و فصل های سال گفت و گو کنیم؟

نادر: نعم، أنا بخدمتک.

نادر: بله، من در خدمت تو هستم.

حامد: هل تعرف یا نادر ایّام الاسبوع بالّغه العربیة؟

حامدک نادر آیا ایام هفته را به زبان عربی می شناسی؟

نادر:نعم، السّته، والاحد، والاثنین، و الثلاثاء، والاربعاء، والخمیس و الجُمعة.

نادر: بله ، شنبه، یکشنبه، دو شنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه.

حامد: ما هو الیوم الثالث من ایّام الاسبوع؟

حامد: روز سوم از روزهای هفته چیست؟

نادر: الاثنین هو الیَوم الثالث.

نادر: روز سوم ، دو شنبه است.

حامد: ما هو الیوم الخامس؟

حامد: روز پنجم چیست؟

نادر: الاربعاء هو الیَوم الخامس

نادر: روز پنجم چهارشنبه است.

حامد: کم فضلاً فی السّنه؟

حامد: در سال چند فصل است؟

نادر: فی السّنه اربعة فصولٍ.

نادر: در سال چهار فصل است.

حامد: ما هو أسماءُ الفصول الاربعة؟

حامد: نام های چهارفصل چیست؟

نادر: الفصول الاربَعَةُ هی الرّبیع والصّیف، و الخریف و الشّتاء.

نادر: چهارفصل عبارتند از : بهار، تابستان، پاییز و زمستان.

حامد: ماذا یحدث فی فصل الرّبیع؟

حامد: در فصل بهار چه اتفاقی رخ می دهد؟

نادر: فی فصل الربیع یَقصُرُ اللیل و یطول النِهار و تعتدل حرارة الجوّ و تکون السّماء صافیةً کالمرآة و طبیعة تدعونا الی الخروج من المنازل لِنَملأ صدورنا بعطورها و تُغرّدُ الطّیور علی اغصان الأشجار فهو فَصلُ الفرحَ و سرور لِکثیرٍ من النّاس .

نادر: در فصل بهار شب کوتاه و روز طولانی می شود و گرمی هوا معتدل می شود . آسمان همچون آیینه می باشد و طبیعت ما را به خروج از خانه ها فر می خواند برای اینکه سینه هایمان را با عطرها پر کنیم و پرندگان بر شاخه های درختان آواز می خوانند پس آن فصل شادی و شادمانی برای بیشتر مردم است.

حامد: فعلی هذا وَداعاً حتّی الغد.

حامد: پس تا فردا خداحافظ.

نادر: وَداعاً معَ السّلامت.

خداحافظ، به سلامت.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ 

شراء الملابس

خرید لباس

کان مجید یُرید أن یذهبَ مع والدهِ إلی أحدَی شرکاتِ المَلابس الجَاهزة. لذلک رکبا البَاصَ و ذهبا إلی وسط المَدینة، و فی الطَّریق دارَ بینهما الحدیث التّالی:

مجید می خواست با پدرش به یکی از شرکت های لباس آماده برود . به خاطر این سوار اتوبوس شدند و به وسط شهر رفتند و در راه بین آن دو صحبت پایینی در گرفت ( انجام شد)

مجید: أینَ تُوجدُ المَلابسُ الجَاهزة؟

مجید: لباس های آماده کجا یافت می شود؟

الوالد:أظنّ أنّها تُوجد فی سُوق الملابس و الأقمِشَة الواقع جنبَ ساحة الإمام.

پدر: گمان می کنم که آن در بازار لباس و پارچه واقع در کنار میدان امام یافت می شود .

مجید:یاأبه! أین تُخاط هذه الملابسُ الجَمیلَةُ المَعروضَةُ للبیع؟

مجید: پدر! کجا این لباس های زیبای عرضه شده برای فروش ، می دوزند؟

الوالد:أتصوّرُ أنّ کثیراً منها تُخاط فی المَعامِلِ الدّاخلیّة و بعضها فی المَعامل الخارجیَّة.

پدر: آیا تصور می کنی بسیاری از آنها را در کارخاننه های داخلی و برخی را در کارخانه های خارجی می دوزند

مجید:هل تختلفُ أسعارُ هذه الشّرکة عن أسعارِ البَائعینَ المُتجوّلینَ فی شارعنا؟

مجید: آیا نرخ های این شرکت با نرخ های فروشنده های دوره گرد در خیابان ها اختلاف دارد؟

الوالد: طبعاً، هنا الأسعار رخیصة، لأنّ مُنتجی هذه الملابس یَعرضون مَنتُوجاتِهم علی الزّبائن و المُستَهلکین مُباشرةً.

پدر: حتماً ، اینجا قیمت ها ارزان است به خاطر این که تولید کننده های این لباس ها تولیداتشان را به مشتری ها و مصرف کنندگان مستقیم عرضه می کنند

فجأةً یَنتبِهُ الوالدُ أنّه قد وصلَ إلی المشکانِ المُقرّرِ، فیطلبُ من السَّائقِ التَّوقفَ، فینزلان من البَاص و یذهبان إلی الشّرکةِ مُباشرةً.

ناگهان پدر متوجه شد که به مکان مقرر رسیده است پس از راننده خواست که بایستد پس از اتوبوس پایین آمدند ومستقیم به شرکت رفتند

الوالد:ماذا تُرید أن أشتریَ لک یا مجید؟

پدر: مجید چه می خواهی برایت بخرم؟

مجید:أریدُ بَدلةً جمیلةً ، أریدُ السّترة و السِّروال(البَنطِلون) و الصّدرة و الحذاء و الجورب و القفَّاز.

مجید: یک دست لباس دوخته می خواهم ، کت وشلوار و جلیقه و کفش و جوراب و دستکش می خواهم.

الوالد:هل تُرید شیئاًَآخر؟

پدر : ایا چیز دیگری می خواهی؟

مجید:لا،و أشکُرکَ یا أبَتی.

مجید: نه، از تو متشکرم ای پدر.

بعد اختیارِ الملابس ، دَفَعَ الوالدُ ثَمَنَها لِمن کان جالساً خلف الصُّندوق و إخذ بطاقة(وصْلاً) و بعد تسلیم الوصْلِ إلی البائع، تسلّم المَلابس. و خرج مع مجید من الشّرکة و رجعا ألی البیت بکلِّ سرورٍ.

بعد از انتخاب لباس ها پدر بهایش را به کسی که پشت صندوق نشسته بود پرداخت کرد و فاکتور را گرفت و بعد از دادن فاکتور به فروشنده لباس ها را برداشت و همراه مجید از شرکت بیرون رفت و با خوشحالی به خانه بازگشتند.


کلمات کلیدی:
 
الدرس السابع
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ 

فی المَطعَم

در رستوران

ذاتَ یومٍ قرّرَ (حمید) و صدیقه ( أحمد) أن یذهبا معاً إلی مطعم لِتناوُلِ طعامً العشاء ،فقال حمید:

روزی حمید و دوستش احمد قرار گذاشتند با هم به رستوران بروند تا شام بخورند ، پس حمید گفت:

أنا أعرف مَطعماً مُمتازاً قریباً من هنا ، اسمه (مَطعم ألبُرز) و ستَرَی هناک یُقَدِّمون طعاماً لذیذاً بثَمَنٍ رخیص! فذهبا إلی المَطعمِ و دخلا القَاعةَ و جلسا علی الکُرسی ینتظران مجیء عامل المَطعم.

من رستوران ممتاز و نزدیک به این جا می دانم که اسمش ‹رستوران برز› است و آنجا خواهی دید که غذایی خوشمزه با قیمتی ارزان می دهند. پس به رستوران رفتند و وارد سالن شدند و روی صندلی نشستند در حالی که منتظر آمدن گارسون می شوند.

أحمد:قبل مجیء عامل المَطعم(النّادل). هل بإمکانک أن تُبیبِنَ لی أسمائ بعض المَأکولات و المشروبات؟

احمد قبل از امدن گارسون. آیا برای تو امکان دارد برای من اسم غذا ها و نوشابه ها را بیان کنی؟

حمید: بکلّ سرور، هناک لَحم مَشویّ، و دَجاج مَشویّ، و سَمک مع الرّزّ. وهناک خُبزٌ و حَلیبٌ و لَبَن مُعَقّم و لَبَن رائب و جُبن و زُبد و قِشْطََة و ودُهن و سَمن و زیت و وماءمَغلیّ و بیض مَسلوق و مِلح و فُلفُل و سَلاطة و زعفران و کَمّون و ..

و هل ترید دن أُعدّ لک جمیع المأکولات و المشروبات؟

حمید : با کمال میل. گوشت سرخ کرده و جوجه بریان و ماهی با برنج ، نان و شیر و شیر پاستوریزه و ماست و پنیر و کره و سرشیر و چربی و روغن و آب جوش تخم مرغ آب پز و نمک و فلفل و سالاد و زعفران و زیره و .. وجود دارد.

و آیا می خواهی که همه خوراکی ها و نوشیدنی ها را برایت بشمارم .

أحمد:لا،أشرک کثیراً علی هذه المعلومات الوافره ، لکنّنی أفضّل أن تعدّ لی بعض أسماء الأوانی و وسائل الطّبخ.

احمد: نه، از تو به خاطر این اطلاعات فراوان تشکر می کنم . ولی من می خواهم که برای من برخی نام های ظروف و وسایل آشپزی را بشماری.

حمید:لابأسَ، یمکن أن أذکرَ لک الصّحن و الطّبق و الشّوکة و المِلعَقة و المَلّاحة و المبهرة و السکّین و الطّاسة و القَدح و الکُوب و الفِنجان و إبریق الشّای و صَحن السَّجایر و المقلاة و فتّاحة العُلَب و ..

حمید: اشکالی ندارد ، می توانم برای تو بگویم ، سینی و بشقاب و چنگال و قاشق و نمکدان و ادویه دان و چاقو و آبخوری و کاسه و لیوان و فنجان و قوری و جاسیگاری و ماهی تابه و دربازکن و.....

عامل المطعَم:ماذا تفضّلان للعشاء؟

گارسون : چه چیزی برای شام میل می فرمایید؟

عندنا أشهَی الأکلات(الأطعمة) اللّذیذه.

اشتها آورترین غذاهای لذیذ را داریم.

أحمد:نحن نفضّل الدّجاج المششوی مع الرّز، إضافة إلی اللّبن الرّائب والمُرطّبات.

احمد: ما مرغ سرخ کرده با برنج به اضافه ماست و نوشابه می خواهیم.

عامل المَطعم:تحت أمرِک ،سأحضرُ لکم طعاماً شهیّاً.

گارسون: به چشم برای شما غذایی اشتهاآور حاضر خواهم کرد.

أحمد:شکراً لک .

احمد: از تو سپاسگزارم.

عامل المطعَم :تفضّلا،أحضرتُ لکما طعاماً لذیذاً.

گارسون: بفرمایید برای شما غذایی لذیذ حاضر کردم.

أحمد: قادمة الحساب من فضلک.

احمد: لطفا صورت حساب

عامل المطعَم:أرجو أن تدفع إلی الصندوق.

گارسون :خواهشمندم به صندوق بپردازید.

حمید:دعنی أدفعْ.

حمید: بگذار من بپردازم.

أحمد:أشرک ، یسّرنی أن تکون ضیفی.

احمد: از تو سپاسگزارم خوشحال می شدم که مهمان من باشی.

حمید:شکراً، و إلی اللّقاء.

حمید: باسپاس و به امید دیدار.

حمید:إلی اللّقاء قریباً.

احمد: به امید دیدار به زودی


کلمات کلیدی:
 
الدرس السادس
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٧ 

فی الفُندق

در هتل

سمیر: أهلاً بک یا مجید.

سمیر: به تو خوش آمد می گویم ای مجید

مجید:أهلاً و سهلاً ، تفضّل !

مجید: خوش امدید، بفرما

سمیر: من فضلک بیّن لی کیف ذهبتَ إلی الفُندق؟

سمیر: لطفاً برای من بیان کن چگونه به هتل رسیدی؟

مجید:طیّب، حینما خرجتس من المطار ، ذهبتُ إلی مَوقف التَّکسی (سیبارات الأُجرة) ثمّ رکبتُ فی إحداها حتَّی وصلتُ إلی وسط المدینة و توجّهتُ إلی فندق کبیرٍ رأیتُه هناکَ، اسمه(فُندق النّجمة) فدخلتُ و استقبلنی صاحب الفُندق بحَفَاوَة.

مجید: بسیار خوب، هنگامی که از فرودگاه خارج شدم، به ایستگاه تاکسی رفتم پس در یکی از آنها سوار شدم تا به وسط شهر رسیدم و به سمت هتل بزرگی که آن را در آنجا دیدم ، رفتم. نام آن ‹ هتل نجمه› است . سپس وارد شدم و صاحب هتل به گرمی از من استقبال کرد.

قلتُ له: عفواً، هل توجد لدیکم غرفهٌ خالیةٌ؟

به او گفتم : ببخشید، آیا اتاق خالی نزد شما پیدا می شود( اتاق خالی داری)

قال صاحبُ الفُندق: نعم.

صاحب هتل گفت : بله

سألته: کم الأجرة فی لََیلةٍ واحِدة؟

از او پرسیدم : کرایه هر شب چقدر است؟

أجابَ: عشرون ألفَ لیرةٍ، ولکن عندما شاهدتُ الغُرفةَ لا حظتُ أنّها غیرُ مناسبة ، لذلک عُدْتُ مرّةً أخرَی إلی صاحب الفُندق ، و قلتُ له:

پاسخ داد: بیست هزار لیر ولی وقتی اتاق را دیدم ملاحظه کردم که آن نامناسب است. بخاطر آن یک بار دیگر نزد صاحب هتل بازگشتم و به او گفتم :

هل لدیک غرفةٌ أفضل منها؟

آیا اتاقی بهتر از این داری؟

قال:نعم، ولکن ثمنها غالٍ جدّاً.

گفت : بله ولی قیمتش بسیار گران است.

قلتُ لا بأسَ، المُهمّ جَودَةُ الغرفة.

گفتم: اشکالی ندارد ، مهم خوبی اتاق است .

فقال: هذا هو مفتاح غرفتک ، و هی الغُرفة رقم عِشرین فی الطَّابق الرّابع.

پس گفت: این کلید اتاقت است و آن اتاق شماره بیست در طبقه چهارم است.

فَرَکبتُ المصعد حتَّی وصلتُ إلی الطَّابق الرّابع ، و دخذتُ أُعدُّ الأبوابَ واحداً بعدَ آخر... عشرة، أحدَ عشرَ، إثنَی عشرَ، ثلاثةَ عشرَ، أربعةَ عشرَ، خمسةَ عشرَ، ستّةَ عشرَ، سبعةَ عشرش، ثمانیةَ عشرَ، تسعةَ عشرَ، ها هو الرّقم العشرون.دخلتُ الغُرفة فوجدتُها غُرفة جَمیلة.

پس سوار آسانسور شدم تا به طبقه چهارم رسیدم و شروع کردم به شمارش درها یکی پس از دیگری، یازده، دوازده، سیزده، چهارده، پانزده، شانزده، هفده، هیجده، نوزده، آهان این هم شماره بیست. وارد اتاق شدم پس آن را اتاق زیبایی یافتم.

سمیر:هل أعجبتْکَ تلکَ الغُرفة؟

سمیر: آیا آن اتاق تو ا به تعجب انداخت؟

مجید:نعم، أعجبتْنی کثیراً، لأنّها کانت نظیفةً و ممتازةً، ولکن کانت تَصِلُ إلیها أصواتٌمُزعجةٌ و کان سَریرُ النّوم قریباً جدّاً من النّافدة.

مجید: بله مرا بسیار به تعجب انداخت. به خاطر این که تمیز و برجسته بود ولی صداهایی ناراحت کننده از ان می رسید و تخت خواب خیلی نزدیک پنجره بود

سمیر:هل کان هناک مُستخدَم(عامل) لمُساعدتِک؟

سمیر: آیا مستخدمی برای کمک کردن به تو وجود نداشت؟

مجید:نعم، حینما دخلتُ الغُرفةَ، طُرِقَ البابُ فدخلَ المستخدمُ، و قال :هل أنت بحاجة إلی شیء ؟

مجید: بله ،هنگامی که وارد اتاق شدم ، در زده شد و مستخدم وارد شد و گفت آیا به چیزی احتیاج داری؟

قلتُ: لا، شکراً،کلّ شیء علی مایُرام. فقط أنا بحاجة إلی نوم هادیء ، لکی استَریحَ و أُزیلَ التَّعَبَ عن بَدَنی.

گفتم: نه سپاسگزارم ، همه چیز باب میل می باشد. فقط من به خوابی آرام نیاز دارم تا استراحت کنم و خستگی از بدنم از بین برود.

سمیر:هل تمکّنتَ من النّوم؟

سمیر: آیا از خواب بهره جستی؟

مجید:نعم، نمتُ طویلاً و رأیتُ فیه أحلاماًسعیدة.

مجید: بله ، مدت طولانی خوابیدم و خواب هایی خوب دیدم.

سمیر: لا أریدُ إز عاجک أکثر من هذا . أتمنَّی لک الفوزَ و النّجاحَ فی جمیعِ أمورِکَ.

سمیر: بیشتر از این نمی خواهم تو را آزار دهم. برای تو رستگاری و موفقیت در همه کارهایت آرزو می کنم.

مجید:لا إز عاجَ أبداً، فی رعایة اللّه.

مجید: هیچ آزاری نیست . درپناه خدا

سمیر: فی رعایة اللّه.

سمیر: در پناه خدا

 


کلمات کلیدی:
 
الدرس الخامس
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧ 

فی المطار

در فرودگاه

سمیر: السّلامُ علیکم.

سمیر: درود بر شما

مجید:وعلیکُم السّلام و رحمهُ اللّه و برکاته.

مجید: و درود بر شما و رحمت خدا و برکاتش.

سمیر:مساءُ الخیر.

سمیر: عصر بخیر

مجید:مساءُالخیر و السّعادة.(مرحباًبک) تفضّل اجلسْ.

مجید: عصر بخیر و خوشبختی . خوش آمدید بفرما بنشین.

سمیر:شکراً، لقد اتصلتُ بک هاتفیّاً إذ لم أتمکّن من الإنتظار حتی الغد لکی أستمعَ إلی ما تَبقَّی من خواطرک طول السّفر.

سمیر: با سپاس، چون تا فردا در انتظار ماندن برای من امکان ندارد ، با تو تلفنی ارتباط برقرار کردم تا آنچه که از خاطراتت در طول سفر باقی مانده گوش کنم.

مجید: أشرک کثیراً لحُسن إهتکامِک بهذا الأمر ، و لا أدری کیفَ أعَبِّرُ عن تقدیری و احترامی لک . و الآن أُو اصلُ لک بیان ما شاهدتُه فی المطار:

مجید: از تو بسیار سپاسگزارم به خاطر حسن توجهت به این امر و نمی دانم چگونه از تو تشکرو تقدیر کنم. اکنون برای تو آنچه را که انها را در فرودگاه مشاهده کردم بیان می کنم .

حینما نزلتُ من الطّائرة ، رأیتُ أنّ الطّقسَ مُشمسٌ والجوَّ حارٌّ مع أنّه کان فی طهران غائماً و بارداً ، فذهبتُ لأخذ الأمتعة.

هنگامی که از هواپیما پایین آمدم دیدم که هوا آفتابی وگرم است باتوجه به این که در تهران ابری و سرد بود سپس برای تحویل بارها رفتم.

سمیر:هل سألک ضابطُ المطار؟

آیا مامور فرودگاه از تو پرسید؟

مجید: نعم، سألنی عن الإسم ، واللّقب، والتّاریخ، و محلِّ المیلادی، و العنوان ،والمهنهِ، والجنسیّةِ ، و رقمِ الجَواز و تاریخِ اعتباره، و محلِّ الإقامه.

مجید: بله از من از اسم و لقب ،تاریخ و محل تولد و آدرس و شغل و جنسیت و شماره گذر نامه و تاریخ اعتبار آن و محل اقامت سوال کرد.

سمیر: ماذا قال لک موظّف الجُمرک؟

سمیر: کارمند گمرک از تو چه پرسید؟

مجید:قال لی : ما هی أمتعتکَ؟ فقلتُ له:

مجید: به من گفت کالاهایت چیست؟ سپس به او گفتم :

هذه الشّنطة البُنّیة و تلک الحَقیبة الصَّفراء . ثمّ قال:

این کیف قهوه ای و آن ساک زرد است . سپس گفت

هل عندک شی ءٌ مَمنوع؟

آیا چیز ممنوعی داری ؟

قلتُ : لا، فقط عندی هدایا تذکاریّه من طهران لبعض أصدقائی.

نه فقط هدایای به یاد ماندنی از تهران برای برخی دوستانم دارم.

سمیر: ماذا فعلتَ بعد ذلک؟

سمیر: بعد از آن چه کردی؟

مجید: سألتُ عن مکان تصریف العُملشه الدجنبیّة، و حینما وصلتُ إلی الصبراف قلتس : أریدُ أن أصرِّفَ هذه النّقود.

فقالَ الصّراف : کم معک؟

مجید: از مکان تبدیل ارز خارجی پرسیدم و وقتی به صرافی رسیدم گفتم می خواهم این پول ها را تبدیل کنم.پس صراف گفت چقدر داری؟

قلتُ له: عندی خمسُمائة و خمسون دولارا. فأخذَ الصبراف النقودَ وردَّ لی العُملة المَحلیّة، و قال:

گفتم: 550 دلار دارم . پس صراف پول ها را گرفت و به من ارز محلی برگرداند و گفت :

تفضّل یا سیّدی ! ها هی لیرات لبنانیّه.

بفرما سرور من . این هم لیر لبنانی.

سمیر:أشرک کثیراً لهذه الایضاحات القیّمة. و هل أقمتَ هناک فی فندق جمیل؟

سمیر: از تو به خاطر این اطلاعات ارزشمند بسیار سپاسگزارم و آیا آنجا در هتل زیبا اقامت کردید؟

مجید: نعم، ولکنّنی آسف جدّاً! حیث لایُمکننی إجابتک الآن بسبب ضیق الوقت ، ولکن سأوضّح لک غداً أن شاء اللّه.

مجید: بله، ولی من بسیار متاسفم از آنجایی که اکنون به دلیل تنگی وقت برایم امکان جواب دادن به تو وجود ندارد فردا برایت توضیح خواهم داد ان شاءالله.

سمیر: إذن و داعاً حتی الغد.

سمیر: در این صورت تا فردا خداحافظ.


کلمات کلیدی:
 
الدرس الرابع
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧ 

رحلةٌ قصیرةٌ بالطائرة

سفری کوتاه با هواپیما

عادَ مجیدٌ من لُبنانَ و فی طریقه إلی البیت رأی صدیقَه سَمیراً، و جرَی بینهما الحوار التالی:

مجید از لبنان بازگشت و در راهش به خانه دوستش سمیر را دید و میان آنها گفت و گوی زیر انجام شد.

مجید:أهلاً بصدیقی العزیز .

مجید: دوست عزیزم خوش آمدی

سمیر:یالَها من مُفاجأة طیِّبة ! کیف حالُک؟

سمیر: چه دیار خوبی ! حالت چه طور است؟

مجید:بخیر والحمدُللّه.

مجید: خوب است خدا را شکر

سمیر:مارأًیتُکَ مُنذُ مُدّةٍ طَویلةٍ، و الآن أراک تَحملُ حقیبةً، هل تُریدُ السّفر؟

سمیر: مدت طولانی است که تو را ندیده ام و اکنون تو را می بینم که ساک حمل می کنی آیا می خواهی به سفر بروی؟

مجید:لا، أنا فی الحقیقة عائدٌ من السّفر، و أریدُ أن أذهبَ إلی بیتی.

مجید: نه، در حقیقت من از سفر بازگشتم و می خواهم به خانه ام بروم .

سمیر:متی؟ و إلی أینَ سافرتَ؟ و کم یوماً استغرقَ سفرُک؟

سمیر: کی و به کجا سفر کردی ؟ چند روز در سفر ماندی؟

مجید:سافرتُ یوم الجُمُعة الماضی إلی لُبنان، و بقیتُ هناک أسبوعاً واحداً.

مجید: روز جمعه گذشته به لبنان سفر کردم و یک هفته در آنجا ماندم.

سمیر:طیِّب، هل سافرتَ بالسّیّارة ؟ أو بالقطار؟ أو بالطّائرة؟

سمیر: بسیار خوب آیا با اتوبوس یا قطار یا هواپیما سفر کردی؟

مجید: سافرتُ بالطّّائرة.

مجید: با هواپیما مسافرت کردم.

سمیر:حَسناً، من فضلک بیّن لی کیفَ رکبتَ الطائرة؟ و ماذا شاهدتَ فیها؟

سمیر: خوب است، لطفاً برای من توضیح بده چگونه هواپیما سفر شدی؟ و در آن چه دیدی؟

مجید: حُبّاً و کرامةٌ، بعد أخذ جوازالسّفر و حَجْز(قطع) التّذکرة (البطاقة) من إحدَی شرکات الخطوط الجویّة، حملتُ حقیبتی و رکبتُ التاکسی ( سیّارةَ الأُجّرَة) حتَّی وصلتُ إلی مطار طهران الدّولی، بعد فَترةٍ قَصیرةٍ هَبَطَتِ الطّائرةُ التی کنتُ فی انتظارها، ثم أقلعت الطّائرة مُتَّجهةً إلی لُبنان، و فی الطّائرة خاطَبَتِ المُضیفةُ الرُّکابَ، قائلةً: سیّداتی، آنساتی، سادتی أهلاً و سهلاً. انتبهوا من فضلکم! نرجو منکم عدمَ التّدخین، وإن شاء اللّه سنصلُ إلی لُبنان فی السّاعة العاشرة صباحاً. أتمنَّی لکم سفراً مُمْتعاً.

مجید: با کمال میل ، بعد از گرفتن گذرنامه و رزرو بلیط از یکی شرکت های خطوط هوایی، ساکم را برداشتم و سوار تاکسی شدم تا به فرودگاه بین المللی تهران رسیدم . بعد از کمی معطلی هواپیمایی که در انتظارش بودم فرود آمد .سپس هواپیما به سمت لبنان پرواز کزد در هواپیما مهماندار به مسافران خطاب کرد و گفت: خانم ها و آقایان خوش امدید لطفاً به تذکرات توجه کنید. از شما می خواهیم سیگار نکشید ان شاءالله در ساعت ده بح به لبنان خواهیم رسید . سفری مفید و خوب برای شما آرزو می کنم.

سمیر:یا مجید:هل واجهتَ شیئاً آخرَ فی الطائرة؟

سمیر: ای مجید: آیا با چیز دیگری در هواپیما برخورد کردی؟

مجید:نعم، بعد دقائق َ جاء تِ المُضیفَةُ، و قالت:

مجید: بله، بعد از چند دقیقه مهماندار آمد و گفت:

هل تُریدُ مجلّةض یا سیّدی؟

آقا مجله می خواهی؟

قلتُ: لا، بل أفضّلُ جریدةً یومیّةً، فأعطَتنی الجریدةَ، ثمَّ قالت:

گفتم : نه ، ولی روزنامه می خواهم پس روزنامه به من داد و گفت:

هل تُریدُ شیئاً آخر؟

آیا چیز دیگری هم می خواهی؟

قلتُ:هل یوجد عندکم عصیرٌ، أو مُرَطَّبات؟

گفتم: آیا آب میوه یا نوشابه داری؟

فأجبتنی:طبعاً، عندنا عصیرُاللّیمونِ، عصیرُالبُرتقالِ،عصیرُالتّفَّاحِ، و عصیرُالعِنَبِ و عندنا ناشای و قهوة و بُوظة ،ولکن الّذی کان بجَنبی، قال:

پس به من پاسخ داد : حتماً ، آب لیمو، آب پرتقال، آب سیب و آب انگور و چای و قهوه و بستنی داریم ولی کسی که کنار من بود گفت:

أنا أفضّل عصیر التّفاح.

من آب سیب می خواهم.

ثمَّ بدأنا بالتّحدث معاً فی مجالات مختلفة، و استغر قنا فی بیان هذه المواضیع، حتّی سَمعنا المُضیفةَ ،تقول:

سپس با هم در زمینه های مختلف شروع به صحبت کردن نمودیم و در میان این موضوع ها غرق شدیم تا این که از مهماندار شنیدم که می گفت:

سیّداتی، آنساتی ، سادتی، قد وصَلنا. نتمنّی لکم إقامةً طیّبةً فی لُبنانَ.

خانم ها و آقایان اکنون رسیدیم برای شما اقامت خوبی در لبنان آرزو می کنم.

سمیر:لقد استمتعتُ بحدیثکَ العذب یاسیّد مجید، ولکنّنی مضطرٌّ الآن إلی المُغادره، و أتمنّی أن أراک ثانیةً ، وإلی اللّقاء.

سمیر: آقا مجید سخنان شیرین تو را شنیدم ولی من از دوری شما نگرانم و آرزو می کنم تو را دوباره ببینم . به امید دیدار

مجید:بلِّغ سلامی إلی عائلتک الکریمة ، وإلی اللّقاء قریباً.

مجید: سلام من را به خانواده بزرگوارت برسان. به امیددیدار به زودی


کلمات کلیدی:
 
الدرس الثالث
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧ 

کتابة الرسالة

نوشتن نامه

أحمد:السّلامُ علیکم.

احمد:درود بر شما

سعید:علیکمُ السّلام و و رحمة اللّه،أهلاً و سهلاً.

سعید: درود و رحمت خدا بر شما خوش آمدید.

أحمد:شکراً، جئتُکَ الیومَ لأتحّث معکَ حول َ کتابة الرسالة.

احمد:با سپاس امروز نزد تو آمده ام تا با تو پیرامون نوشتن نامه صحبت کنم.

سعید:أنا بخدمتکَ. ما هو السُّوال؟

سعید: من در خدمت تو هستم، سوال چیست؟

أحمد:هل بإمکانکَ أن تُبیِّنَ لی أسلوبَ کتابةِ الرّسالة؟

احمد: آیا برای تو امکان دارد شیوه های نوشتن نامه را برای من بیان کنی؟

سعید:بکلِّ سرورٍ.

سعید: با کمال میل.

أوَّلاً الرّسالة التی تُرسَلُُ إلی الصّدیق تخلتلفُ عن الرّسالة التی تُوجّشه إلی الغَریب.

ابتدا نامه ای که به دوستت می فرستی از نامه ای که به غریبه ارسال می کنی اختلاف دارد.

ثانیاً الرّسالة التی تُوجّه إلی الدوائر الحکومیّة تختلفُ فی مَضمُونِها عن الرَّسائل ِ التی تُبعثُ إلی الدَّوائرِالخاصّةِ، فاذا أردتَ أن تَکتبَ رّسالةً، علیک الإلتزام بخُطواتِها.

دوم نامه ای که به ادارات دولتی می فرستی در مضمونش از نامه هایی که به ادارات ویژه می فرستی اختلاف دارد . پس هنگامی که می خواهی نامه ای بنویسی باید به گام های آن توجه کنی.

أحمد:ما هی خطواتُ کتابةِ الرّسالة؟

احمد: گام های نوشتن نامه چیست؟

سعید:الخطوهُ الأولی:تعیینُ موضوعِ الرّساله و الجهة التی تُرسل إلیها،و اسم بلده المُرسِل و تاریخ تحریرها.

سعید: گام اول: مشخص کردن موضوع نامه و جایی که به آن می فرستی و نام شهر ارسالی و تاریخ نوشتن آن

الخطوة الثَّانیة: خطاب المُرسَل ألیه بتعبیر مناسب مثل (أخی العزیز، صدیقی المُخلص ،والدی المُوَقّر...) و فاتحة الرّسالة

بتعابیر جیّدة مثل: (تحیّةً طیّبةً، بعد أهداء السّلام، تحیّةً و بعدُ...).

گام دوم: خطاب کردن مخاطب با تعبیر مناسب مانند (برادر عزیزم، دوست مخلص، پدر بزرگوارم،و...)و گشودن نامه به تعبیر های خوبمانند(بادرود ، بعد از اهدای سلام، و ...)

الخطوة الثَّالثة: کتابة مضمون الرّسالة، فیَیکتبالمُرسِلُ بعدَ ذلک ما یشاءُ حَسْبَ مُقتضَی الرّسالة.

گام سوم: نوشتن مضمون نامه ، سپس ارسال کننده پس از آن آنچه که می خواهد بر اساس مقتضیات نامه می نویسد.

الخطوةالرَّابعة: کتابة التحیّات حیثُ یَنبغی أن تُبَلِّغَ التَّحیّة لِمن تُحبّو توجّهها للآخرین بصورةعامة مثل:(بلّغ سلامی إلی عمّی العزیز دو ؤفرادالدسرة یقدمون التحیّة...)

گام چهارم: نوشتن سلام ها از آن جایی که شایسته است سلام را به کسی که دوست داری برسانی و توجه آن به دیگران به صورت عمومی مانند: (سلام من را به عموی عزیزم برسان یا افراد خانواده ام سلام می رسانن.)

الخطوه الأخیرة: خاتمة الرّسالة کدن تقول:

گام آخر: پایان نامه مانند این که می گویی:

(دُمتَ سالماً،أبنکَ المخلص ،دُمت برعایته...) و کتابة اسم المُرسل کأن تکتب : صدیقک المخلص، (أحمد).

(همیشه تندرست باشی ، پسر مخلصت،و ... ) و نوشتن نام ارسال کننده مانند این که می نویسی: دوست مخلصت ‹احمد›)

أحمد:کیف نُرسِل الرّسالة؟

احمد:نامه را چگونه می فرستیم؟

سعید:بعد ما کتبتَ الرّسالة تَجعلها فی غلاف (ظرف) و تکتبُ علیه العنوان بدّقةٍ و وضوح، ثم تذهب إلی دائرةِ البَرید و تشتری من المُوظَّف طابعاً بریدیّاً و تلصقه علی الغلاف و تُبردها عن طریق صُندوق البَرید الداخلی أو الخارجی.

سعید: پس از آن که نامه را نوشتی آن را در پاکت می گذارس ی و روی آن آدرس را با دقت و روشنی می نویسی سپس به اداره پست می روی و از آن کارمند تمبر پستی می خری و آن را روی پاکت می چسبانی و آن را از طریق صندوق پست داخلی یا خارجی پست می کنی.

أحمد:أشکرک علی هذه المعلومات، فی أمان اللّه.

به خاطر این اطلاعات از تو سپاس گذاری می کنم . خداحافظ

سعید:فی أمان اللّه و حفظه.

سعید: خداحافظ


کلمات کلیدی: